بانو بانو بانو... تو هنوز هم زود رنجی... تو هنوز هم به سادگی فریب میخوری... خوشحالم که فریب مرا خوردی... فریب من نه از روی شقاوت ، بلکه از روی علاقه بود...
ترسیدی! قبول کن که ترسیدی ، باورت نمیشد که اینگونه به آغوشم بازگردانمت. پله ها را ، سه تا یکی آمدی بالا. وقتی در را باز کردم نور خورشید از پنجره ی اتاقم چنان به صورت ات تابید که چشمانت را بستی ، دیگر چیزی را نمیدیدی و اولین چیزی که احساس کردی دستانِ من بود که محاصره ات کرد میان بازوها. نفس نفس زدن ات همراه بود با اشک هایی که در پیشواز بوسه هایم روانه کرده بودی. تمام دنیا را در آغوشم داشتم. اشکهای من نیز جاری شد. آمدی داخل ، شگفت زده بودی از این همه تغییر در من. بی صبرانه منتظرت بودم. از صبح تا راس ساعت ۵ ، فقط تیک تاک ساعت را حس میکردم. سنگینی نگاه ات را نمی توانستم تحمل کنم ، بریدم ناگهان. نشستیم در کنار هم. شروع کردم به نوازش همان چند رشته مویی که مثل همیشه از کنار روسری ات بیرون زده بود. در عمق نگاهت چیزی بود که نمی فهمیدم. عطر ات را عوض کرده بودی. این یکی بوی خودت را نمی داد ، خوشبو بود ولی بوی آدمهای پولدار را میداد. میدانی چه میگویم؟! رفتم سر اصل مطلب. داستان را از ابتدا برایت گفتم و تو مثل همیشه شنیدی. دم نزدی.
با هم رفتیم سراغ گلدان کاکتوسم که اسمش را گذاشته بودی "الماس کبود". کمی به گلدانش رسیدیم و به خاکش آفت کش زدیم. گفتی که آفت کش نزن ، احساس گناه میکنم از اینکه قاتل موجوداتی باشیم که با چشم دیده نمیشوند. طبق معمول من به حرفهایت گوش نکردم و فیشششش! از آفت ها متنفرم! همیشه رویایمان این بود که در خانه ی خودمان ، این گلدان بزرگ را روی میز وسط خانه مان بگذاریم. جایی که سقف را برایش سوراخ کردیم تا راحت تر آفتاب بخورد! حالا دیگر نیازی به آفتاب ندارد. همین امروز و فرداست که از دست برود.
شام را که خوردیم باید میرفتی... دلم نمیخواست. میخواستم بمانی. اما چاره ای نبود. باید مشایعت ات میکردم. هر چه اصرار کردم که همراهت تا خانه بیایم گفتی نه ، خودم می روم. قبول کردم و یک تاکسی برایت گرفتم. تا صبح در همان کوچه های اطراف خانه ام قدم میزدم... تا صبح ، فکر میکردم. تا صبح ، از جلوی چشمانم دور نمیشدی... تا صبح ، بوی قدیمی ات به مشامم میرسید... مثل همیشه... مثل همیشه... مثل همیشه...
جای نا مناسبی بود برای اینکه صحبت کنم! فقط مجبور بودم بگویم شکر ، به امید خدا گذر خواهم کرد. راهی نداشتم. باید با این لحن صحبت میکردم... واقعا دوست نداشتم این اولین بار اینگونه باشد. باری ، بعد از آن سرم داغ شد ، داغ شدم ، تمام وجودم ، واژه هایم رونق گرفت ، چیزی شبیه به جاری شدن.
محبت شما را فراموش نخواهم کرد. در پناه ایزد یکتا ، سلامت و سربلند باشید....
