تبليغاتX
سپیدار
ali aliakbary

بانو بانو بانو... تو هنوز هم زود رنجی... تو هنوز هم به سادگی فریب میخوری... خوشحالم که فریب مرا خوردی... فریب من نه از روی شقاوت ، بلکه از روی علاقه بود... 

ترسیدی! قبول کن که ترسیدی ، باورت نمیشد که اینگونه به آغوشم بازگردانمت. پله ها را ، سه تا یکی آمدی بالا. وقتی در را باز کردم نور خورشید از پنجره ی اتاقم چنان به صورت ات تابید که چشمانت را بستی ، دیگر چیزی را نمیدیدی و اولین چیزی که احساس کردی دستانِ من بود که محاصره ات کرد میان بازوها. نفس نفس زدن ات همراه بود با اشک هایی که در پیشواز بوسه هایم روانه کرده بودی. تمام دنیا را در آغوشم داشتم. اشکهای من نیز جاری شد. آمدی داخل ، شگفت زده بودی از این همه تغییر در من. بی صبرانه منتظرت بودم. از صبح تا راس ساعت ۵ ، فقط تیک تاک ساعت را حس میکردم. سنگینی نگاه ات را نمی توانستم تحمل کنم ، بریدم ناگهان. نشستیم در کنار هم. شروع کردم به نوازش همان چند رشته مویی که مثل همیشه از کنار روسری ات بیرون زده بود. در عمق نگاهت چیزی بود که نمی فهمیدم. عطر ات را عوض کرده بودی. این یکی بوی خودت را نمی داد ، خوشبو بود ولی بوی آدمهای پولدار را میداد. میدانی چه میگویم؟! رفتم سر اصل مطلب. داستان را از ابتدا برایت گفتم و تو مثل همیشه شنیدی. دم نزدی.

با هم رفتیم سراغ گلدان کاکتوسم که اسمش را گذاشته بودی "الماس کبود". کمی به گلدانش رسیدیم و به خاکش آفت کش زدیم. گفتی که آفت کش نزن ، احساس گناه میکنم از اینکه قاتل موجوداتی باشیم که با چشم دیده نمیشوند. طبق معمول من به حرفهایت گوش نکردم و فیشششش! از آفت ها متنفرم!    همیشه رویایمان این بود که در خانه ی خودمان ، این گلدان بزرگ را روی میز وسط خانه مان بگذاریم. جایی که سقف را برایش سوراخ کردیم تا راحت تر آفتاب بخورد! حالا دیگر نیازی به آفتاب ندارد. همین امروز و فرداست که از دست برود. 

شام را که خوردیم باید میرفتی... دلم نمیخواست. میخواستم بمانی. اما چاره ای نبود. باید مشایعت ات میکردم. هر چه اصرار کردم که همراهت تا خانه بیایم گفتی نه ، خودم می روم. قبول کردم و یک تاکسی برایت گرفتم. تا صبح در همان کوچه های اطراف خانه ام قدم میزدم... تا صبح ، فکر میکردم. تا صبح ، از جلوی چشمانم دور نمیشدی... تا صبح ، بوی قدیمی ات به مشامم میرسید... مثل همیشه... مثل همیشه... مثل همیشه...


جای نا مناسبی بود برای اینکه صحبت کنم! فقط مجبور بودم بگویم شکر ، به امید خدا گذر خواهم کرد. راهی نداشتم. باید با این لحن صحبت میکردم... واقعا دوست نداشتم این اولین بار اینگونه باشد. باری ، بعد از آن سرم داغ شد ، داغ شدم ، تمام وجودم ، واژه هایم رونق گرفت ، چیزی شبیه به جاری شدن.

محبت شما را فراموش نخواهم کرد. در پناه ایزد یکتا ، سلامت و سربلند باشید....

+ نوشته شده در  87/02/18ساعت 14  توسط مردی که از اندوه گریخت  | 

مطلعش را می‌گذارم "با من این شعبده کم کن" تا به یادت بیاورم که ما بارها و بارها پیش‌بینی حتی این روزها را نیز کرده بودیم؛ من اگر بی پا و بی سر شوم، تو اگر بی دست و بی پا شوی، من اگر پیر و شکسته شوم، تو اگر بدخلق و فراموشکار شوی! مگر قرارمان نبود که بمانی کنارم مگر قرارمان نبود بمانم کنارت، چرا فراموشکار شدی؟

من اگر نمی‌دانستم بر تو چه می‌گذرد، تو هم نمی‌دانستی بر من چه می‌گذرد؟ در همان روزهایی که تو رنج می‌کشیدی کاش کنار هم بودیم تا هیچ‌یک رنج نمی‌کشیدیم. نوشته‌ای "تصمیم گرفتم میان خاطراتت گم شوم" چه خودخواه بوده‌ای و نمی‌دانستم! چه فرق داشته‌ای با آنچه در این فاصله از تو در ذهنم ساخته بودم!

کاش رفته بودی سراغ یک دختر دیگر کاش زن گرفته بودی اصلا کاش فراموشم کرده بودی ولی جای من تصمیم نگرفته بودی. حرف زیادی برای نوشتن ندارم. "تنهایم می‌گذاری" فعلی است که دو سال پیش آن را انجام داده‌ای و من آن را هم بر دوش می‌برم. من به نداشتن عادت کرده‌ام. من اصلا خود نداشتنم.

+ نوشته شده در  86/12/22ساعت 12  توسط خاتون  | 

از نامه ی آخرت دلگیرم بانو. حال کودکی را دارم که تنها رها شده باشد و بغض گلویش را گرفته باشد.  خلاصه اینکه بعد از خواندن آن نامه انگار آب سردی رویم ریخته باشند. وا رفتم... . باورم نمی شد که اینگونه بنویسی... .

بگذار مرحله به مرحله جلو برویم. به یادت بیاور که چرا در نامه ی قبلی گفتم که دوست دارم زیر باران آرام راه برویم ، هر کس نداند تو می دانی که من عاشق دویدن بودم. این را داشته باش تا جایی که با چیزهای دیگر کنار هم بگذاریشان. شاید این  جورچین  کامل شد.

یادت هست که آنروزها گفتم بنشین و به پیچ جاده نگاه کن تا بیایم؟ بار آخری که رفتم سفر را یادت هست؟ رفته بودم تا دیگر ساکن شوم.  تمام فرصت های شغلی ام را سوزاندم و تصمیم گرفتم که با تو در یک جا ، زیر یک سقف ، جاودانه شوم. با دوستم که همکارم هم بود مشاجره کردم ، همه چیز را بهم زدم و شبانه راهی شدم. خسته بودم اما شوق دیدنت مرا به پیمودن کیلومترهای جدایی وادار میکرد. آخرین چیزی که دیدم "تهران 60" بود. بعد از آن همه چیز سیاهی بود و سیاهی. بعد از یک ماه و 17 روز بهوش آمدم و فهمیدم که پاهایم راپشت فرمان جا گذاشته ام. فهمیدم که ضربه ی مغزی شدم و آسیب نخاعی دیده ام. فهمیدم که کتف چپم شکسته و ... . برای من روشنی به پایان رسیده بود. از خودت نپرسیدی این کسی که مجسمه اش شدی ، ناگهان کجا رفت؟ از خودت نپرسیدی که شاید جایی گیر کرده باشد؟ بعد از شش ماه از بیمارستان مرخص شدم. همان دوستم کارهایم را انجام داد و به درخواست خودم مرا برد به آسایشگاه توانبخشی "امید". شش ماه دیگر هم در سیاهی گذشت ، سیاهی و سکوت. نمی دانی چه شب و روزهایی بر من گذشت. این نامه ها حقیرند برای انتقال آن. لمس لبهایت در رویا ، شبها خواب را از چشمانم گرفته بود. به نوعی دیوانه شده بودم. روزهای اول میخواستم خبرت کنم اما هم اتاقی ام گفت کمی صبر کن. کمی ببین و بعد تصمیم بگیر. آنجا چیزهایی دیدم که تصمیم گرفتم میان خاطراتت گم شوم. دیدم که مردی که هفت سال با همسرش زندگی کرده بود ، بعد از حادثه مثل یک تکه گوشت فرستاده شده بود به این زندان. یا زنی که مرد آرزوهایش روزهای اول مثل یک فرشته از او مراقبت کرده بود و حتا برایش پرستار تمام وقت گرفته بود. البته بعد از مدتی پرستار را به عقد خود درآورده بود و این زن هم به تبعید خودخواسته آمده بود. بعد از سه ماه زخم بستر شدم. در تمام آن مدت به این فکر میکردم که تو چه میکردی؟ اگر برایت ننوشتم ، اگر برایت خبری نفرستادم از ترسم بود. نمیخواستم تو را درگیر این ماجرا کنم. به خودم این حق را دادم که به جای تو تصمیم بگیرم. و گرفتم. نمیخواستم تصویری که در ذهنم از تو دارم خدشه دار شود. نمی خواستم تصویرم در ذهن تو چیزی بشود که نمیدانم چیست. تصمیم گرفتم از دستم ناراحت باشی که بی وفایی کرده ام و تنهایت گذاشته ام. اکنون که فهمیده ای نمیدانم باید چه کنم. تو بهتر میدانی که من از ترحم بیزارم. من حتا از دوباره دیدنت می ترسم. می ترسم یکبار دیگر ببینمت و نتوانم پا به پایت بدوم. تو بروی من با یک ویلچیر بمانم اول خیابان ویلا. خیابانی که به قول خودت بوی پیتزا و شرینی و عاشقی میدهد.

تو دل کنده ای از آن روزها. خودت گفتی ، نامه ی قبل را بخوان. گفتی که تلخی و تنها. گاهی قدرت جبر بیشتر از اختیار است. جبری که اختیار به ما تحمیل کرد. تو را با تنهایی ات و تلخی ات تنها میگذارم. بدان که تصویر آن روزهایمان مثل یک فیلم از جلوی چشمانم میگذرد. هر شب ، هر لحظه. گفتم شاید بغض هایت باز شود و سبک شوی. تو میخواستی تمام کنی ولی من برایت ساده اش کردم. من نوشتم تمام. این عشق هم میرود به بایگانی تاریخ. برای تو به صورت خصوصی نوشتم که فرقی بود بین تهدید و درخواست... . باور نکردی... . باور نکردی که بین کفر ایمان انسانها یک تار مو که هیچ ، یک لحظه فاصله است. آن لحظه میتوانست یک نگاه تو باشد. باور نکردی... . به خدا قسم که تهدید نبود ، فقط درخواستی بود که حتا دیده هم نشد.

 

 

ببخش که مجبور شدم این نامه ی عاشقانه را به حقیقت پیوند بزنم. بدرستی که حقیقت از عشق جداست ، اما گاهی فاصله ای به نازکی یک تار مو میان این حقیقت و مجاز فاصله ای می اندازد به اندازه ی تمام کائنات. به اندازه ای فیلسوف شده ام که میتوانم برایت به اندازه ی تمام آن رشته موهای خیس ، مینیمال بنویسم. اگر شوق نوشتن را داشتی ، بنویس. شاید خدا هنوز یک معجزه ی آکبند برای ما کنار گذاشته باشد... .

+ نوشته شده در  86/12/21ساعت 21  توسط مردی که از اندوه گریخت  | 

زودتر از این‌ها هم پرسیده بودی جوابت را می‌دادم که جواب دادن به تو از هر جواب دادنی بهتر است.

مگر یادت نمی‌آید که من هرگز دفترچه خاطراتی نداشته‌ام که تو را بخواهم برای ثبت در خاطراتم! من آن روزها خسته از آن همه تنهایی و دروغ و غم دنبال عشق می‌گشتم؛ همان روزهایی که تو سر و کله‌ات پیدا شد و آمدی به همه لحظه‌هایم و روزهایم.

راستی مگر یادت رفته است من هرگز چتر نداشتم. مگر یادت نمی‌آید من باران را که می‌بارد، خیست که می‌کند دوست دارم، من حتی آب و گلی که ماشین‌ها با سرعتشان به سمت ما پیاده‌ها می‌فرستند دوست دارم؛ اگر هوا بارانی باشد.

 دل من هم هوای باران کرده است. هوای شبی که باران ببارد و زیر باران بدویم تا پایان آن کوچه که همیشه تو را یاد من می‌آورد. دلم می‌خواهد چکه‌های باران برگ‌ها و شاخه‌ها را لمس کنم. دلم می‌خواهد رشته‌ موهای خیس را با انگشتانم که کنار می‌زنم تو نگاهم کنی از همان نگاه‌ها که دلم غنج می‌رود و اشک‌هایم نمی‌دانم چرا باز جاری می‌شود؟

بگذار همه بدانند که تهدیدم کرده‌ای به عاشقانه نوشتن و از رفتن ننوشتن! تو مگر نمی‌دانی من نمی‌توانم. من که گفته بودم من مرد ماندن نیستم چرا اسیرم می‌کنی؟ یادم می‌آید آن روزها که مرد سفر بودی و من اهل ماندن تو می‌رفتی و من می‌ماندم. آنقدر می‌ماندم که مجسمه می‌شدم سردر خانه‌ات! وقتی می‌آمدی جان می‌گرفتم ولی پیر شده بودم!   

راستی تو که عاشق بودی چرا می‌رفتی؟ چرا آخرین‌بار که رفتی برنگشتی؟ چرا هرچه من نگاه کردم به پیچ کوچه‌مان ـ همان جا که گفتی بودی اگر روزی من با تو قهر کنم آنقدر آنجا می‌نشینی تا بلکه مرا ببینی ـ دیگر نیامدی؟ چرا هرچه دعا کردم نیامدی؟ چرا آن همه صبر کردم نیامدی؟

می‌دانی امروز که دیگر من هم رفته‌ام آمده‌ای که چه؟ آمده‌ای یاد روزهایی کنی که از همه‌شان دل کنده‌ام؟ باور کن دیگر گذشته‌ام از همه آن روزها و شب‌های بارانی، از همه آن کتاب‌ها، آهنگ‌ها، از همه آن همه عشق گذشته‌ام. 

آمده‌ای که چه؟ آمده‌ای که بغض‌هایی که آنقدر قورتشان داده‌ام سرباز کنند؟ آمده‌ای که بعد این همه سال آنچه به لطف رفتنت نابود کرده‌ام از نو بسازم؟ من که گفتم من دیگر مرد ماندن نیستم. تو که نگفته بودی می‌روی رفتی، من که دارم می‌گویم می‌روم، چه تعهدی می‌ماند برای ماندنم!

تو چه می‌شناسی آدم جدیدی که شده‌ام! تلخ، تلخ، تلخ، تنها!

+ نوشته شده در  86/12/21ساعت 9  توسط خاتون  | 

چترت رو ببند بانو*. بذار بارون خیست کنه. هوای بارون کرده دلم بانو. هوای موندن زیر بارون و آروم راه رفتن. وقتی همه زیر بارون میدوند دوست دارم آروم قدم بزنیم. دوست دارم نگاه کنم تو اون چشمای شیطونت که منو دیوونه میکنه. به معنای واقعی کلمه دیوونه میشم. وقتی که سوار تاکسی میشیم و شیشه های بخار گرفته میشه حجاب ما از دنیای بیرون. خنده های تو و اون چند رشته موی خیست که با انگشتهای کشیده ی بلندت میزنی زیر روسری**.

خاتون ، تو روزهای بارونی برام طعم قهوه ی اسپرسویی ، برام میشی بوی touch of pink. برام میشی دنیا...

این روزها برای رفتن بی قراری میکنی. به مقصدی که نمی دونم کجاست ، خوت هم نمی دونی ، فقط میخوای بری. میگی زندگی همینه ، ولی من باور نمی کنم. زندگی این نیست. واسه من زندگی همون روزاییه که برام موسیقی فاخر ایمیل میکردی و من در جواب برات جواد یساری رایت میزدم. زندگی وقتی بود که تو چخوف میخوندی و من اصلا چیزی نمی خوندم. تو به خیلی چیزها فکر میکردی و من به هیچی به جز تو فکر نمی کردم. تو از جایی اومده بودی که من فکر داشتنش رو هم نمی کردم. ما از دو کهکشان متفاوت بودیم. میبینی. میفهمم که اون زندگی برای تو یه تراژدی بوده ، ولی برای من تو یه زندگی هستی. در تمام اون لحظه ها و در تمام اون روزها ما در حال گذشتن از هم بودیم. ولی برام سئواله چی ما رو کنار هم نگه داشته بود؟ چی باعث شده بود کنار هم بودنامون ، نامه هامون ، حرفهامون تکراری نباشه. چی؟

اینروزها دارم به فکرت هاشور میزنم. میدونم که بالاتر از منی. خیلی بالاتر. بگذار یاد آوری کنم تا یادت بیاد. من یه آدم کناره گیر بودم. یه پسر تنها که گاهی تو راه دانشگاهتون می دیدمت. یه بار هم وقتی پلاستیک کتابهات سر کوچه ی ما پاره شد کمکت کردم تا جمعشون کنی. اون روز بود که نگاهمون گره خورد. برای اولین بار. اونروزها من اهل سفر بودم. جایی بند نمی شدم. هر هفته میرفتم یه شهر دور، با یه کوله ی سبک. یادت میاد؟ تو من رو نگه داشتی. بعد از اولین حرفهایی که بهم زدی دیگه نتونستم بزنم به جاده. یعنی زدم ولی دلم تو شهر تو جا مونده بود. زندگیم رنگ و بوی بودن گرفته بود. یادت میاد؟ یادت میاد که من هیچی نبودم؟ هیچی نبودم. هیچ!. من نه زیبایی داشتم ، نه جذاب بودم ، نه چیزی تو مشتم داشتم. من خودم بودم. تنها چیزی که داشتم اسمم بود با یه دیوان حافظ. تو اما چیز دیگری بودی. تو به غایت زیبا بودی ، معتبر بودی ، و جذبه ی شخصیتت خیلی ها رو گرفتار کرده بود. اینا رو گفتم که یادت بیاد. یادت بیاد تا بتونم چند سئوال بزرگم رو بپرسم. اگر اوضاع اینجوری بوده ما چرا انقدر به هم نزدیک شدیم؟ ما بدون داشتن هیچ وجه مشترکی چرا کنار هم آروم گرفتیم؟ آیا ترحم بود؟ آیا خواستی یه فرصت به من بدی؟ آیا خواستی منجی من باشی؟ فقط همین؟ یا داشتی تجربه میکردی؟ تجربه ای که در دفتر خاطراتت ثبت کنی؟ ببخش که انقدر بیرحمانه می پرسم. باید میپرسیدم. مثل خوره روحم را میخوره. اگر خواستی جواب نده ، اما باور کن هر جوابی که بدهی ذره ای از احترامی که برایت قائلم کم نخواهد شد.

 

من طعم شور اشک هایت را، در هنگام آن بوسه های کشدار ، با کوثر بهشت عوض نمی کنم. من آن چند رشته موی خیست را ، با شاخه های تنومند طوبی عوض نمی کنم. من تو را با دنیا عوض نمی کنم...

 

*از یک ترانه ی کمی جالب

**دوست داشتم که تو را دختری با چادر تصور کنم. اما در ذهنم تصویرت اینگونه شکل گرفته. 

+ نوشته شده در  86/12/10ساعت 22  توسط مردی که از اندوه گریخت  | 

برایم غریب است جمله‌ات که می‌گویی بین کفر و ایمانت مویی فاصله است! مگر مومن واقعی به شک گرفتار می‌شود؟ مگر عاشق واقعی کم می‌آورد؟( بین خودمان باشد در گوش تو می‌گویم روی عاشقی من حساب نکن؛ من همیشه کم می‌آورم!)

ـخاطرم مکدر نشده است! خاطرم خاطرت را که بخواهد که مکدر نمی‌شود! ولی همیشه عشق من یک اما دارد که تلخش می‌کند. عاشقت هستم اما باید بروم. امروز نروم، فردا می‌روم. فردا نروم، پس‌فردا که حتما باید بروم! من اصلا اهل ماندن نیستم. می‌دانی می‌گندم اگر بمانم. باید بروم.

ـارزش یک وجب خاک را ‌می‌دانی؟ اگر خاک وطن باشد خون پایش می‌دهم.

ـاینجا چند خطی برایم نوشته‌ای که معنایش را نمی‌دانم. مگر اینجا به نسبت نمره می‌دهند؟ مگر دوست داشتن را به قاعده حساب و کتاب دنیا تقسیم می‌کنند؟ تو از چه عقب مانده‌ای؛ از دوست داشتن منی که عاشق دنیایی شده‌ام که خالقش من و تو و او را آفریده. کسی از عشق جا نمی‌ماند. هراس را کنار بگذار. توبه کن  توبه  توبه  توبه   توبه....

 ـاین را چه به حساب گفته‌ای من همیشه نگرانم. نگران تو. نگران گنجشک‌ها. گربه‌ها. درخت‌ها. گل‌ها. معتادها. کودکان. پاهای شکسته. دست‌های لرزان. اصلا چه می‌دانم من همیشه نگرانم...

ـبرایم نوشته بودی که من تعیین می‌کنم که از اندوه گریزان باشی یا تا پیشانی در آن فرو روی. من تو را رها می‌کنم تا تا پیشانی که نه با همه وجود در اندوه فرو روی! من ولی به تو خواهم آموخت که چگونه نفست را حبس کنی که غرق نشوی من به تو خواهم آموخت که در عمق غم‌ها شنا کنی!

 

+ نوشته شده در  86/11/06ساعت 12  توسط خاتون  | 

خاتون ام سلام.

برایت در آخرین نامه نوشته بودم که چگونه سرشت ام در درون رگ بودن ات تنیده شده. اما زیاد مهم نیست. چون برایت از اوج شلوغیها ، از اوج خستگی ها و نرسیدنها سوغات آورده ام. خاتون در این مدت که به قول خودت سرم شلوغ بوده و دور و برم شلوغ ، یک لحظه هم فراموش ات نکردم. شلوغی های اطراف و دلمشغولی هایم بیشتر مرا به سوی آرامش آغوش تو رهسپار میکردند. و اکنون که خالی شده ام از آرامش به سوی تو ام. خاتون خاتون خاتون! اینجا که من هستم ، بین کفر و ایمان فقط یک تار مو فاصله است. راهی به اندازه ی رشته مویی که برایم به یادگار گذاشتی. خاتون من! اینجا به اندازه ی تمام سطرهای عاشقانه ی "ابن عربی" تو را دوست دارم. تو را به اندازه ی تمام سطرهایی که ننوشته ام دوست دارم....

میان بی تاب شدن ام در حد فاصل بوسه های تو ، میان بیقرار شدنم در لحظه های گرم آغوش تو ، میان سوختنم در عطش زمزمه های تو ، میان تمام این دلهره ها ، من ، معنی میگیرم. من هویت میگرم از این لحظه ها. من اول شخص میشوم و تو نیز اول شخصی. اول شخصی که مفرد نیست. و ما با واژگانی که مخصوص زمین است به آسمان میرسیم.

خاطر ات مکدر نشود بانو ، در اوج وصالیم اکنون. وقتی میگویی "اگر من رفتم ، تو بمان" تمام غصه ی دنیا را در درون من میریزی ، تمام اش را ، بدون یک ذره ی جامانده. جای زخم های زمانه را روی تن ات دیده ام. باور میکنم که کسی رفته است که گویی تمام دنیا رفته است. باور دارم که من حتی به اندازه ی یک وجب خاک هم نیستم در مقابل او ، چه رسد به اینکه بازگشت دنیا باشم. میدانم که کوچک ام ، خرد ام ، بی ارزشم در برابر تو، یا حتا در برابر او هم که نیست ، هیچ ام. اما کمی محبت مرا اهلی میکند. مرا نیز خدایی خلق کرده که هم او را آفریده. این انصاف نیست که در عدالتش من هیچ جایی نداشته باشم. این انصاف نیست که من همیشه نفر آخر باشم. این انصاف نیست که من همیشه مخلوق درجه دو باشم. این انصاف نیست. هیچ کجای این قصه عدالت نیست. این انصاف نیست که بروی و من برایت دنیا نباشم. به یک وجب خاک بودن هم برای تو قانع ام. این یکی را دریغ نکن خاتون. بانو اشک یارای نوشتن را از من گرفته. داغ شده ام. سرم داغ شده. کارم شده نوشتن و پاره کردن. و تمام مدت به توبه کردن. توبه توبه توبه.... توبه و برائت از چیزی که نمی دانم چیست.

برای برگشتن به کودکی مجالی نیست ، رخصتی نیست ، اما برای اهلی شدن فرصتی هست هنوز. برای جاودانه شدن فرصتی هست هنوز. باور ات نیست که من هنوز مسافر کوچولو را نخوانده ام ، باورت نمی شود که من داستان آن روباه و گل مغرور را نمی دانم. من فقط اهلی شدن را یاد گرفته ام.... من فقط به اهلی شدن فکر میکنم.... من فقط به.....

راستی خودت گفتی که "دیده ای بعضی ها که میروند دنیا میرود"... اری اگر بعضی ها بروند دنیا رفته است....

اینها را برایت می نویسم تا فراموش نکنی. از دفتر خاطراتم. از اولین بار:

اولین بار که به خانه ام آمدی یک روز بارانی بود. یادت هست؟ آسمان بی رحم شده بود. وقتی که پشت پنجره ایستادی احساس کردم گویی تو را هزاران سال است که می شناسم ، از میلاد مسیح ، از روزی که آتش کشف شد ، از شب به دنیا آمدن میترا از آناهیتای باکره ، حتا از روزی که هزاران سال پیش باران میبارید.

موهایت خیس شده بود ، فنجان چای را به دستت سپردم و روی صندلی کنار پنجره نشستم.

 گفتم باران که میبارد شسته می شوم.

 ساکتم کردی با نگاه ات. گویی با نگاهت میگفتی ساکت باش ، ادامه نده. و من سکوت کردم.

سکوت تو زیاد طول نکشید ، گفتی که باران را دوست نداری.

پرسیدم چرا؟

 گفتی آن کودکان دستفروش چهارراه بالایی ، آن فاحشه ی خیابان خواب ، آن معتاد طرد شده ، با پوست و استخوانش از باران شکنجه میبیند. باران هنوز مهربانی را یاد نگرفته ، باران هنوز اهلی نشده.

خودت گفتی ، یادت هست؟ 

باران بدون وقفه می بارید.

چیزی نگفتم.

چشمهایت در میان کتابهایم میگشت. رسیدی به حکایت "مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت". از قفسه دورش کردی. از آن روز جای خالی آن کتاب را در قفسه حس نکردم. آن روز تمام وجودم را از اندوه بیرون کشیدی و من شدم مردی که از اندوه گریخت.تو تعیین میکنی که من از اندوه گریزان باشم یا تا پیشانی در آن فرو روم.

بسم ا... .

+ نوشته شده در  86/10/28ساعت 13  توسط مردی که از اندوه گریخت  | 

می‌دانی پرنده بودن، بادبادک بودن حتی گیرافتادن در سیم‌های فشارقوی، حس بهتری دارد از زنده بودن به هیچ.

چقدر خوب است به هم زنده بودن با هم زنده شدن ولی...

می‌دانی همیشه می‌ترسیده‌ام از آمدن‌‌هایی که تهشان رفتن است. البته نه هرجور رفتنی. رفتن داریم تا رفتن. دیده‌ای بعضی‌ها که می‌روند دنیا می‌رود.

اگر من رفتم تو بمان. تو گام‌هایت را استوار بردار همانطور که با هم گام برداشتیم در تمام روزهایی که خسته بودیم، تنیده در آنهمه مشکلات...

یادت مانده است حتما که همیشه گفته‌‌ام که دوست داشتن، خواستن، چه می‌دانم! اصلا همان به انحصار درآوردن، حبس کردن لحظه به لحظه در سینه و حسش را هرچه بخواهی بنامی قشنگیش به این است که ادامه پیدا کند از نقطه شروعش تا ابد.

چقدر دلم تنگ است. تنگ شمعدانی‌ها. خورشید. ماه اصلا تنگ دوری اکسیژن‌ها و هیدروژن‌ها. نکند دورتر که بشویم از امروزها، شلوغ‌تر بشود سرت، حوصله‌ات مثل امروزها نباشد حبسم کنی! نه در سینه بلکه در حصار هزار دیوار که کشیده‌ایم؟

ایستادن مهم نفس ایساتییش است که تو ایستاده‌ای. از دور که نگاهت می‌ کنم می‌بینم که در سکوت فریاد می‌زنی. تو گویی به دستور زبان عشق رسیده‌ای...

عزیزم برای من اهلی کردن بازگشت به دوران کودکی است. به دنیای مسافر کوچولو. روباهش و آن گل مغرور. عزیزم من از اهلی شدن در مسیر اهلی کردن می‌ترسم. راستی چرا بعضی‌ها که می‌روند دنیا می‌رود؟

 

+ نوشته شده در  86/10/15ساعت 15  توسط خاتون  | 

وقتی که آمدی کودک بودم ، یک پرنده بودم ، یا شاید یک بادبادک که روی سیم های فشارقوی گیر کرده بود. درست وقتی آمدی که نا امیدی بر من پیروز شده بود. آمدنت امید را زنده کرد ، حیات بخشید و جاری کرد بودن را در رگ زندگی.

تو به مانند یک پارسا وارد شدی و من به مانند یک گمراه بودم نزد تو. چشمان تو بیراهه را به راه کشید ، دستان تو فردوس را به دوزخ بخشید و لبهایت اما ، حکایت دیگریست...

شعله ای که از من زبانه کشید ، بازتاب هرم نفسهای تو بود. لمس حضور تو به مانند درک یک اثبات ریاضی بود در سالهای افول. و من به گذر از یک معادله ی دو مجهولی ، قانع.

جاری شده ایم در یک مسیر ، مثل رود. من به گامهای تو وابسته ام اکنون / اکنون من به گامهای تو وابسته ام. لحظه به لحظه روانتر میشوم.

 بگذار تا بیرحم باشم ، بگذار تا تو را فقط برای برای خودم بخواهم ، بگذار تا تو را حبس کنم درون سینه ام. اندکی مرا درک کن. درک کن زمانی را که تو را با شمعدانی ها قسمت نخواهم کرد ، درک کن زمانی را که خورشید و ماه هم به اندازه ی هیدروژن های چسبیده به اکسیژن نا محرمند. و این عین قاموس من است.

اینجا زمانی مردی ایستاده بود ، استوار ، با اندیشه ای سخت ، با افکار هضم ناپذیر. اکنون اینجا مردیست که جهان میداند معنای سکوتش را ، معنای سخن گفتنش را ، معنای تپش های گاه و بیگاه اش را ، گویی به دستور زبان عشق نزدیکتر شده باشد...

تو نیز اکنون پای در این اقلیم گذاشتی. تو به من بیاموز ، شرحه شرحه کن درون ات را. بیاموز و مرا اهلی کن...

 

 

+ نوشته شده در  86/10/14ساعت 3  توسط مردی که از اندوه گریخت  |